نشوم ساکن این ملک جنون...میشکنم
گاه اگر کشتی نوحی که به قرآن خواندیم
نزند سینه به دریاچه خون...میشکنم
مرشد عصر و زمان ناجی دنیازدگان
صاحب عصر... من از حجم قرون...میشکنم
دوش پیغام نهادی ...که ز ره می آیی
قول فردا مدهم...چون که کنون... میشکنم
رکن دین است نماز من و محراب رخت
گر ز محراب در آیی ...به ستون میشکنم
من رقیمم ولی از فرط رقم خوردن عشق
لاجرم چون کمر دال متون ...میشکنم!!
هر آغازی پایانی دارد باخاطره های تلخ وشیرین که تلخ یا شیرین بودنش را خودمان رقم میزنیم.آری ما هم فردایی فقط در حد یک خاطره ایم وفردایی دیگر در حد یک گور در یک گورستان و فردایش شاید گوری هم نباشد.آدمی در مسیر زندگی دنیویش همیشه همین بوده است.پس ای دوست اگر ماهم خاطره ایم چرا خاطره ای خوش نباشیم؟چرا؟؟.... لحظه هایی از زندگی ما خوابیم خوابی عمیق،چرا نمیخواهیم بیدارشویم.گذر لحظات ما را به مرگ نزدیک ونزدیکتر میکند به خدا چه؟به خدا هم نزدیک تر می شویم؟؟.مخاطب اصلی این متن خودم هستم که واقعا تا امروز دور ودورتر شده ام.خدای من تو آگاهی بر همه کارهایمان.از تو مدد می خواهیم که ما را به معرفت خود روز به روز نزدیکتر کنی.خدایا یعنی تو به حرفهای من گوش خواهی داد؟بنده ای به این کوچکی؟؟؟

